تئوری های نوین علوم انسانی از نظر تا عمل

تاملاتی در باب علوم انسانی، از نظریات فرهنگ تا جنگ نرم و قدرت هوشمند

نقد نظریه دورکیم (دورکهیم، دورکایم)

نقد نظريه دوركيم 

نظريه دوركيم در چهار مرحله قابل بررسي و ارزيابي است:

الف. پيش فرض هاي دوركيم;

ب. شواهد دوركيم براي نظريه اش;

ج. تحويل گرايي دوركيم;

د. مشكلات نظريه دوركيم.

الف) پيش فرض هاي دوركيم:

بسياري از نظرياتي كه درباره منشأ و تبيين دين مطرح شده است، بر پيش فرض هايي مبتني است كه اگر به دقت بررسي شوند، نفاط ضعف آنها نمايان مي شود. تعريفي كه دوركيم درباره دين دارد يكي از اين پيش فرض هااست. به نظر دوركيم، دين در اين تمايز اساسي ريشه دارد كه هر جامعه ميان امرمقدس و غيرمقدس فرق مي گذارد. آيين ها و مناسك ديني به امر مقدس مربوط مي شوند. علاوه بر اين، امر مقدس با امور اجتماعي كلان گره خورده است; در صورتيكه قلمرو امور غيرمقدس، امور شخصي و فردي است. اين طرز تلقي درباره دين، اساس نظريه دوركيم را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر، دوركيم از همان ابتدا امرمقدس را امري اجتماعي، و غيرمقدس را امري شخصي تلقي مي كند. از اين جهت نتيجه اي كه دوركيم به آن مي رسد، مبني بر اين كه دين چيزي جز تجلّي نيازهاياجتماعي نيست، امري غريب نيست. در حقيقت با در نظر گرفتن اين پيش فرض، نظريه دوركيم در دام دوري خفي مي افتد; يعني همان پيش فرضي را كه قبول كرده بود، درنهايت به عنوان نتيجه مي پذيرد.

دوركيم وقتي اين تعريف را از دين مطرح مي كند، در دفاع از آن پيش فرض ديگري هم دارد. او مي گويد كه دين اعتقاد به جهان فوق طبيعي نيست; زيرا مردم ابتدايي كه دين دارند، چنين مفهومي (جهان فوق طبيعي) ندارند. براي مردم ابتدايي تمام حوادث يكسان است، و در نظر آنها قلمرو فوق طبيعي از حوزه طبيعيجدا نيست. آنها تنها امور اجتماعي (امور مقدس) را از امور شخصي و غيرمقدس تفكيك مي كنند. اين پيش فرض دوم دوركيم نيز باطل است و بسياري از دين پژوهان در زمان خود دوركيم به بطلان آن تصريح كرده شواهدي بر خلاف آن ارائه دادهاند. مردم ابتدايي گرچه دقيقاً همان مفاهيم ما را درباره جهان فوق طبيعي ندارند، امّا مفاهيم غيرعادي و غيرطبيعي دارند كه كاملا مشابه مفاهيم مادرباره جهان فوق طبيعي است. علاوه بر اين آنها آن چنان كه دوركيم فرض مي كرد قلمرو امر مقدس را از غيرمقدس تفكيك نمي كردند، بلكه همه جا را عرصه امر مقدس مي دانستند. با بررسي اين دو پيش فرض، معلوم مي شود كه نظريه دوركيم بر تعريف او مبتني است.

ب) شواهد دوركيم:

شواهدي كه دوركيم ارائه مي دهد، از توتميسم قبايل استراليايي است و به گزارش هاي قومي شناسي اسپنسر و ژيلن (gillen) در اين باره اعتماد دارد و در نظريه اش به شواهدي استنادمي ورزد كه آنها نقل كرده اند. يكي از همكاران دوركيم به نام ريچارد ژاستون به بررسي دقيق گزارش هاي نقل شده از قبايل استراليايي، پرداخت وخلاف نظريه او را ثابت كرد. ژاستون نشان داد كه نظريه دوركيم قبل از بررسي دقيق قبايل استراليايي، تدوين شده است. در ده سال گذشته تفسير دوركيم ازتوتميسم به طور كلي ردّ شده است.

ج) تحويل گرايي دوركيم:

گفتيم كه دوركيم تبيين كاركردي از دين ارائه مي دهد; يعني به كاركرد اجتماعي دين توجه دارد. در كاركرد اجتماعي دين شكي نيست، ولي سؤال اصلي اين است كه رابطه دين و جامعه چگونه است؟ دوركيم مي گويد: جامعه علت است و دين معلول; يعني اصالت با جامعه است. جامعه به دين تعيّن مي دهد و مناسك و آداب ديني هم از جامعه پيدا مي شوند. جامعه واقعيت، و دين ظاهرآن است. چرا چنين است؟ آيا به بهانه اين كه دين صرفاً امري اجتماعي است، ميتوان نتيجه گرفت كه اصالت با جامعه است و دين تجلّي نيازهاي اجتماعي است؟ چرا جامعه اصل است؟ دوركيم در پاسخ به اين سؤال صرفاً وارد نظريه پردازي محض شدهاست و هيچ دليلي ندارد.

پديدارشناسان دين، مانند ميرچاالياده اين جا تحليل بسيار خوبي دارند. آنهامي گويند: در اين نوع تفكر، تحويل گرايي وجود دارد. تحويل يعني ارجاع دادن يك امر به امر ديگر. دوركيم دين را به كاركرد اجتماعي آن برمي گرداند. البته تحويل گرايي صرفاً برگرداندن يك امر به امري ديگر نيست، بلكه وجه سلبي هم دارد و به اين معنا است كه امري به امري ديگر برگردانده مي شود و تمام چيزهاي ديگر سلب مي شود. تحويل گرايي در دين يعني برگرداندن دين به يك بُعد آن. وخلاصه كردن دين در اين بعد و سلب ديگر ابعاد از دين است. دوركيم دين را دركاركرد اجتماعي آن خلاصه مي كند. تبيين كاركردي ـ يعني تبيين دين براساس كاركرد آن ـ مشكل آفرين نيست، ولي وقتي تبيين كاركردي با تحويل گرايي همراه مي شود، گمراه كننده است. تحويل گرايي از درك مقولات اساسي ديني مانند ايمان، امر مقدس و غيره عاجز است و دين را به گونه اي نشان مي دهد كه در حقيقت آنچنان نيست.

د) مشكلات نظريه دوركيم:

مشكلات اساسي ديگر هم دامن گير نظريه دوركيم هست كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم.

يك. يكي از مشكلات نظريه دوركيم اين است كه با رابطه اخلاقي ميان تمام انسان ها، كه در اديان مختلف بر آن تأكيد مي شود، جور درنمي آيد. در تعاليم تمام پيامبران بزرگ و عالمان دين بر اين نكته تأكيد شده است كه خدا تمام انسان ها را دوست دارد و تمام انسان ها را دعوت مي كند كه با يكديگر مانندبرادر و خواهر زندگي كنند. اين اصل، اصل اخلاقي جهان شمول است; يعني تمام اديان الهي، انسان هاي مختلف با نژادهاي گوناگون را در حكم اعضاي جامعه واحدي مي داند. بنابر تحليل دوركيم، خدا و ساير مفاهيم ديني بازتاب نيازهاي جامعه هستند. اگر اين گونه مفاهيم بازتاب جامعه هاي خاص هستند، چگونه اين اديان به كل جهان انسانيت ناظرند؟ به عبارت ديگر، بنا به نظر دوركيم دين نداي گروه است كه در جهت حفظ امتيازات خاص گروهي است. بنابراين دين و احكام آن ممكن نيست به كل بشريت ناظر باشد. نداي خدا، نداي گروه مي شود و از طرف ديگر، در اديان نداي خدا ناظر به گروه ها نيست، بلكه به تمام انسان ها متوجه است.

دو. اشكال دوم اين است كه پيامبران و رهبران ديني هميشه خلاف جوّ حاكم اجتماعي حركت كرده اند. علاوه بر اين، چنين كساني هميشه احساس كرده اند كه از تأييدات الهي برخوردارند و بيش از هر زمان ديگري به او نزديك هستند; حتي مخالفت خود را با جريان حاكم اجتماعي نتيجه هدايت خداوند مي دانند. اگرخدا صرفاً جامعه در لباس مبدّل باشد، در اين صورت پيامبر نمي تواند از تأييدالهي برخوردار باشد و يا احساس تقرّب بيشتري كند.

سه. نظريه دوركيم درباره خلاقيت اخلاقي پيامبران هم توضيح قانع كننده اي ندارد. پيامبران نسبت به روح عمومي جامعه خود جلوتر بودند و هماره قواعد واصول اخلاقي را پيش مي كشيدند. اگر منشأ تكاليف اخلاقي، خود گروه و جامعه است، چگونه ممكن است كه دو نوع اخلاق در جامعه وجود داشته باشد؟ اخلاقي كه برروح عمومي مردم حاكم است و اخلاقي پيشتاز كه پيامبران الهي ما را به آن ترغيب كرده اند؟ به عبارت ديگر، نظريه جامعه شناختي دوركيم با جامعه بسته و ثابت متناسب است، نه با جامعه پويا و متحرك. اخلاق عمومي به جامعه ثابت مربوط مي شود و اخلاقي كه پيامبران، مردم را به سوي آن مي خواندند، با جامعه پويا ومتحرك تناسب دارد.

چهار. بنابر نظريه دوركيم، مفهوم خدا نماد جامعه است. پس اگر اعضاي جامعه به حقيقت نداشتن مفهوم خدا و مابازاي عيني نداشتن آن پي ببرند، اين مفهوم ديگر نيرويي با خود نخواهد داشت. پس در صورت آگاهي يافتن انسان ها از اين نكته، جامعه ديگر نخواهد توانست كه از اين مفهوم به نفع خود بهره برداري كند. امّا واقعيت بر خلاف اين بوده است. دينداران اعتبار مفهوم خدا را با جامعه مربوط نمي دانند و علي رغم اين گونه تحليل ها باز با اعتقاد به چنين موجودي، افعال اخلاقي خود را انجام مي دهند.

پنج. نظريه دوركيم، نوعي غيب گويي است كه با روش علمي او نيز تناسب ندارد. توضيح دوركيم درباره فرافكني مفهوم خدا كافي نيست. چرا جامعه براي كنترل اعمالِ اعضاي خود، مفهوم خدا را براي آنها مي سازد؟ جامعه كه در اين كنترل نيازي به مفهوم خدا ندارد. تنها چيزي كه دوركيم به آن پي برده، اين است كه جامعه و خدا در بعضي از اوصاف مشتركند. جامعه نيرويي بر افراد اعمال مي كند; خدا هم نيرويي بر دينداران اعمال مي كند. هر دو اطاعت را مي طلبند; يعني همخدا از انسان ها خواسته است كه به اطاعت او درآيند و هم جامعه مي خواهد كه افراد نسبت به قوانين اجتماعي گردن بگذارند. امّا از صرف اشتراك در پاره اياز وجوه نمي توان نتيجه گرفت كه خدا همان جامعه است و يا خدا سمبل و نمادجامعه است. بنابراين روش دوركيم از اين جهت دچار اشكال است; چون بر اين پيش فرض مبتني است كه اگر دو چيز در پاره اي از وجوه اشتراك داشتند، حتماً يك چيزند و يا يكي نماد ديگري است!

محمد جواد رمضانی


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط محمد جواد رمضانی  |